|
من چه نادانم در این
کوچه تنهائی ها نه دیوار
خشتی و نه آواز خروس قشنگی
که دم به ساعت بگوید پس
کو ..پس کو ...پس کو قوقولی
قوقو من هم نمی دانم کجااست
هر چه می گردم کمتر به
دامنش می رسم خسته هستم
خسته از خود و درد دیگران
مرد نابینائی را می بینم
می کشد عکس گلی را بر سنگ
فرش آرزوهای هوس کودکی
را می بینم که به دنبال
الاغی چموش می پرسد هوس
های جوانی را ای کاش فرش
جادوئی بود و حقیقت داشت
تا بر پشت نقش هایقرمز
و سبز و صفا پرواز کنم
تا ته نور مارمولک ریزی
زیر برگ پائیزی می شما
رد مروارید های آرزو هایش
را مورچه ها باری دارند
می برند تا بدهند کفشدوزک
را تا بدوزد کفشی و بدهند
به آن دختر تنهای غریب
هیچ کس نیست با دقت خود
تمرین کند و بپرسد چرا
قسمت ما تقسیم هوس شد تا
کجا بایداز خود بپرسم
خانه دوست کجا است
قصه عاشقی قصه ای
زیبا است پشت این سپیدار
های بلند آرزوهای من نزدیک
آن گلزارزیبا به حقیقت
پیوست نرگس ارغوانی خندید
و آن جوجه کلاغ زشت پرسید
چرا مردم این روستا امروز
رخت سیاه می پوشند چه
جوابی بدهم این کلاغک
هنوز نمی داند رقص مرگ
را ماهی قرمز زیبای می
بینم در آب تک و تنها است
از میان دفتر شعرم روی
یک برگ می کشم عکس یک ماهی
زیبا می اندازمش به آب
روان آرزو می کنم ماهی
جان می گیرد و ماهی قرمز
تنها می خندد به من من
چقدر خوشحالم همه خوشبخت
شدند و دیدم جوجه کلاغ
زشت را که بزرگ می شود تا
صابون دختر زیبای همسایه
را ببرد پنجره آسمان دلم
آبی است ودر گوشه آن عنکبوت
بازی گوشی به اندازه همه
خوبی ها تار می بافد شاید
رقص زیبای دلم و تار قشنگ
عنکبوت بازی گوش ترا به
دام اندازد حاجی آقا
دل آدم نگران سفری
خواهد بود تا سرانجام
گناهان من منتظر خواهم
ماند و سلام گرم خود را
می نویسم هر روز می گذارم
درون بطری خالی می اندازمش
به دریای خروشان تا زمانی
اگر آدم نگرانی خسته آمد
و نشست کنار امواج خروشان
دریا بتواند سلام من را
بخواند لبخندی بزند امیدوار
شود و روی کاغذ رنگ پریده
این کلمات را زمزه کند خداوند
زیبا است پس شکر گذار باش
که هنوز هستی و آنها رفتند
چرا حالم را نمی پرسند
آدم ها حکایت های سخت می
بینم و سرگردانی آدم نفس
هایم می گیرید اشعارم
همه در خونم می رقصند چرا
آدم ها از کور عصا می دزدند
در این دنیای وحشت ناک
غربی تمدن بوی خون و انگل
های سگان مرده ای دارد
چرا حالم را نمی پرسند
آدم ها خدای دارم و ذوقی
و رنگ های قشنگی که بوی
محبت دارند من نفس هایم
می میرد به آرامی کسی نیست
قفسم را باز کند و من را
آزاد حاحی آقا از کانادای
لعنتی
باید از رفتن گل پرسید
مهربانی را دید رفت و
رفت تا خورشید را پیدا
کرد و از شاخه نوری خواست
باید از رشته افکار حقیقت
فرشی بافت سبز و قرمز و
مهتابی و آبی دل خود را
خالی کرد ز درد کینه های
عجیبی که خون خوار زمان
خواهد شد باید از پروانه
و رنگ های قشنگش پرسید
زندگی را پرسید رفت و
رفت و رفت تا چشمه ایثار
را نوشید یک ملخ می می
بینم یکه وتنها وفریادبلندش
جیر جیر جیر تو چه می خواهی
که فبیاد بلندتو هنوز
هم درسبزه ها می پیچد ؟ ساکت
باش نپرس چون حقیقت در
این شهر عجیب رنگ خون دارد
حاجی آقا
هوا می سوزد
و نفسم در درونم آ تش تورا
دارد چه زمان خسته ای است
که دیدن سنگ قبر آرزو هایم
را می بوسم هر چند اکنون
صبح است اما ترس بودن و
جنگ با نامردان زمان واین
همه زخم در جانم پاره پاره
پیکرم سخت می سوزد زمین
زیر پایم لجن زار است عشق
درزندان و کینه در دل ها
است پس چه باید کرد در
این دریای طوفانی امواج
بلند نادانی می کوبند
بر این زورق کوچک من افق
در درد و رنگ خون دارد مادران
چادران خودرا در حسرت
نیاز می شویند شاید لکه
های جهل و نادانی برود
با آمدن بهار حاجی آقا
Watch my shorts movies and documentary from here
-
اشعار ایرانیان شاعر
را از اینجا وارد شوید
Michael Dumas Wild Life Artist http://www.caroun.com/
رمز دوستی عشق است باید
از خوبی ها خانه ای ساخت
ودر آن جای گرفت باید
از ایوانش نرگسی های قشنگی
آویخت تا همه مردم شهر
و روستا با بوئیدن بشوند
عاشق عاشق باید از خود
گذشت مثل رودی بود که دائم
می گذرد مهربان است با
دشت برکت را برد سر سفره
نیک اندیشان باید این
فاصله ها را کم کرد مهربان
بود با مردم گندمی کاشت
و درو کرد و سپس نانی پخت
خوش بو باید مهمانی داد
کودکان را داد نانی و نپرسید
از آنان که چرا گنبد مسجد
سبز شد و نباید فریاد زد
سر مردم خوبی که همه در
گیرند باید ایمان داشت
و خدا را دید پای آن نرگسی
های بلند مهربانی است
لطف است و طبیعت را دید
که چه زیبا است باید چشم
باز کرد خندید و خشم را
نابود کرد باید رفت جا
نماز مادر را گشود بو کرد
و خدا را سجده که هنوز
وقت کافی است تا مهربانی
کردبا مردم حاجی آقا
من نمی دانم چقدر باقی
است تا افسانه زیبای خودم
را بنویسم با غم منتظر
می مانم شاید وقت فردا
نوبت من باشد رنگ های
قشنگی دارم من نقاش تنها
نیمه های شب با نگاهی خسته
می پرسم تو را این زمان
هر چند سخت خواهد بود باز
می گذرد و باز می گذرد بر
من چه حصار های بلندی دارد
این شهر همه رنج ها که
مانده بر من می شود نا
قوص مرگ من من و این رنگ
های قشنگ تا زمان تنهائی
انتظار قدمت را خواهیم
داشت حاجی آقا
سفریباید رفت پشت
این جالیزار دختر زیبائی
است و کنار من نقاش فقیر
روزگاری سخت دفتر شعری
دارم و دنیای قشنگی که
همه پر شده از نیلوفر و
سوسن و گل های قشنگ وقت
پروازم همه را در حسرت
خود می بینم چه عجب بود
این حادثه ها شعر هایم
همه در غم رفتارم زیر آوار
حوادث هیچ کس نپرسید چرا
خسته شدم شب پرواز حقیقت
که رسید نوری خواهم شد
و ذره خاکی تا روزی که
گل های صنوبر بروید بر
خاکم صبر خواهم کرد برویم
دیدار حقیقت بپرسیم همسایه
خودرا بدهیم پیرمرد را
نانی نپرسیم ز گناهان
مردم هر کسی راه حقیقت
برود بیدار است و می داند
عشق زیبا است من صنوبر
خواهم شد روی آب روانی
تا منزل معشوقم راه درازی
دارم حاجی آقا
چه هوای غلطی دارد
این شهر این همه آدم تنها
به دنبال کسی می گردند همه
دنبال جوابی هستند همه
سر ها به گریبان است و
درون سینه های غم زده شان
آرزو های قشنگی می میرد
زیر این سایه شهر هیچ
کس نیست بپرسد تو را هیچ
آدم بیداری نیست تا وقت
اذان صبح بشمارد دانه
های مهر را همه از هم می
ترسند چه درختان بلندی
آسمان رنگ خون دارد آشنائی
نیست من در این جاده تنهائی
خود بدنبال نور قشنگی
هستم شاید آن بالا تر پای
آن کوه بلند مهربانی باشد و
تصویر حقیقت در آب برویم
سراغ تک درخت خود تا در
این سوزش سرما برگ هایش
وقتی می ریزند تنها نباشد
حاجی آقا ...کلونا ایالت
بی سی کانادا
|