Make your own free website on Tripod.com
Home | Poetry | Poetry 2 | Poetry 3 | Poetry 4 | Poetry 6

Hajiagha Artist

Poetry


در نبودن یارانم
بی جهت سر را می کوبم
بر دیواری که
حماقت در آن استوار تر از
اندیشه های زیبا است
بر جان خود تیشه می زنم
و در انتظار قهرمانی تا
یوسف من را از چاه برهاند
Hajiagha​
چقدر اسمان سنگین است
روی شانه های مرد تنها
در غروب زندگی
همه تنهای های خود را
در خاطر افسون زمان می بینم
حسرت زندگی
حسرت عشق
پاداش تنهای
شاید خدای من در خواب است
ما که دستمان بر دامنش نمی رسد
تا بپرسیم که چرا اسمان مان بدون ستاره است
عشق مان بدون پاسخ
شاید خدا خسته از دیدن ما
روی بر می گرداند
Hajiagha​
آتش در سینه دارد مرد روزگاران
در نگاهش اندهی می بینم
که حکایت زبی رحمی ایام دارد
درد را باید شست با لبخند محبت
و ابلیس زمان باید گفت
خانه ات ویران باد
تو چه کردی با عشق
نامردان عاشقان را همه بر دار زدند
چون صبح رسید خانه های مردم
همه شیون بود
همه جا تکه سیاهی پرچم
دل ادم هایش هم در خون
Hajiagha​
آمد آرام در شبی خلوت
من را نگاهی کرد
و به هنگام رفتنش طوفانی شد
هر کجا مرد غریبی دیدی
قصه افسانه ما را تو مگو
تا عصیان زده از خود هم بیزار شود
سوی هر میخانه رفتی
جام غم بردار
چون همین امشب شب آخرمن خواهد بود
همین لحظه وجودم در غمش نالان است
نگاهم بر درب می خشکد
تمام لحظه ا یم نیز برگریزان و پائیزی است
این چه حالی است
روزگاری است
پس چرا رفتی ندادی بوسه آخر
Hajiagha​
چرا مردمان در مرگ اسطوره های خود جشن می گیرند
اما پرستو ها در مرگ هم عزاداراند
انسان موجود عجیبی است
من ندیدم طاووس بخندد به کلاغی تنها
من ندیدم باران ببارد بیشتر روی پشت بام فقیران
اما لحظه ها ی غمگین
تن آدم را می آزارند
وقتی ادم می فروشد تحقیر را به هم نوع خودش
لذتی نیست در این شهرتا عاشق شد
آشنای نیست تا بتوان پرسید ز او
پس چرا خانه مان غمگین است
من خالی از مهر شدم مثل
تک درختی خسته محتاج رهگذری
تا بشوید رخت تنها ئی اش را د ر سایه ام
حاجی آقا

بخند عزیزم در این لحظه آخر
فرشته قشنگ مادر بخند
چون از آسمون خدا
فرشتگان قشنگی مثل خواهند آمد
تا همبازی خود را ببرند
بخند فرشته مادر
که بی گناه پر پر شدی
بگذار دژخیمان خون آشام غربی
نتوانند غمو درد را در چشمانت تماشا کنند
و هنگام نوشیدن شراب و مستی از ان لذت ببرند
بخند ای قنچه پر پر مادر
چون گناه ما در مسلمانی ما است
این تابوت و این دنیا برایت بزرگ بود
پروانه زیبای من بخند و شاد باش
چون معصوم و بی گناه می روی
شاید روزی فرزند جنایتکار یک سرباز غربی
از کرده پدرانش شرمنده شود
و ان روز روزی است که دیگر هیچ فرشته ای نخواهد مرد

همه فریاد همه شیون و زاری
رقص و شادی رفت
مثل برگی بر روی رودخانه آرزو های ما
هر چه از خود پرسیدم
راز خلقت را بیشتر به کنج تنهای فرو رفتم
قصه مردان و افسانه ها را روزگاری می خواندم
اکنون من هم گرفتار نوت بوک و ای پت و دی جی تال و دروغ شده ام
تا با ارسال تکس مسجی خود را مشغول کنم
شایدفریاد شیون و زاری مظلومان را نفهمم
زندگی گاهی شیرین و سخت است
پس عبرت می گیرم از ان
و می سازم خانه دوستی را
تا در ان درس محبت بدهم
من نمی پرسم مردم را
که چرا خندانند
یا که از دیو سیاه چرا می ترسند
مهربانی دارم
سبدی ساخته از شهد گل های صفا
پر شده از همه طمع های خوش لحظه ها
هر کس امد به او هم سهمی خواهم داد
تا محتاجی در خلوت خود
​گریان نشود

http://www.shereno.com/
​شعر نو  ​
به فراوانی لحظه ها لگد می زنم
از بخت بد می گریزم و
همیشه آویزان خیال خوشی هستم
شاید روزی بتوان عاشق شد
در این شوره زار غربت
شاید روزی سرو من هم
در باد رقصید و عشوه ها کرد
شاید روزی خاکسترم را باد برد
تا در سرزمین گرم ایران
فریاد زند ای وطن
نمی دانی درد غربت را
نمی فهمی تنهائی را
چون درختی در کویر
هر روز چشم بر رهگذری دارم
حاجی اقا
شاید یک روز بدانم احساس چیست
شاید یک روز در مرگ پرنده
بخوانم شعری بدون غلط
تا غرور و نادانی خود را بشویم
در جریان حقیقتی که هنوز جاری است
شاید من نباشم
اما خطی بر خاطرات تو کشیده ام
که تا هستی با توست
و تو می اندیشی به من
اکنون که نیستم
در وجودت من را احساس می کنی
از خود می پرسی پرسشی
و در ذهنت من نقش می بندم
همچون قهرمانی بزرگ
پرسیدم باد را کجا می وزی
گفت در سرزمین عاشقان تنها
گفتم قطره اشکی دارم و آهی
ببر انجا که مجنونم خراب است
ببر نامرد ببر
تا من این دل بیمارم
در تنهای جان بدهیم....

روح من اسیر جادوگری های تواست
قبل من اسیر عشق تو
و نگاهم اسیر عشوه گری هایت
هنگامی که دزدکی
از پشت بام من را جادو کردی
ای جادوگر برو
کاری نکن تا طلسم عمر خود را بشکنم
و از بند رها شوم
حاجی اقا....

چرا گیسوانت بوی هوس میدهد
این مرد تنها
در درونش طوفانی است
رحم کن براین منزل مخروبه ما
با عشوه گری هایت
ویران کردی تخت جمشیدم را

زندگی را به نمایش بگذار
پنجره ها را باز کن
پیرمردی اذان می گوید
و کبوتری بر زردی بام حرم
پرواز کنان نامه ای دارد
هنوز هم زندگی گرم است
و آدم های خوب باقی

چه گناهی دارد این دل
که در جریان محدودی است
و آرام آرام سکوت می کند
تا آخر برسد
در سرزمین دل ها
همیشه قهرمانی است
که به دادخواهی دل شکسته گان خواهد آمد
اما در این سرزمین
و در آخر تنهای ها
حصار بزرگی است از نفرت و ریا کاری
که صدای افسانه های ما را در خود فرو می گیرد

میان پاورقی های مشق شبانه
زمان پیوند خاطراتم
داشتم گلدان شمعدانی مادر را آب می دادم
پدر در گور خودش بود
خانه خلوت است
همسایه دیگر جیغ نمی کشد سر تکه نانی که کلاغ برد
دیروز قصاب محل با بی ناموسی تمام
به ناموس مردم چشم داشت
بالاتر پاسبان داشت با دزد شطرنج می زد
مسجد هم خالی بود از نماز گذار
ترسیدم نکند خدا مردم امروز بیمارند
هیچ کس خودش نبود

​​زیر بارانم چترم کو
بی پناهم یارم کو
بس که فریاد می زنم در تنهای
قصه هایم غصه شد
در غربت تنهای
خواهم گفت کبوتر را
تا پرواز کند
جائی برود که هوایش آفتابی است
خواهم گفت کودک گریان را
داستانی که در آن
رستم دستان به جنگ دیو آدمها خواهد رفت
شاید روزگاری تو خواندی شعرم را
و پرسیدی از خود
که چرا مردمان خسته هستند
از این دیو پلید آزادی

نوبت ما شد
شب ترسید نیامد بهار
مارمولک لب دیوار وجودم
رفت از یادم
هرچه در داخل تالان محبت فریاد زدم
پس عشق کو
باز دیدم که صدایم فقط می پیچد و می پیچد
خاطراتم هنوز مرطوب است
کوزه آبی که از چشمه انسانیت داشتم
در دیار غربت شکست
رو به ماه در شب زیبای خدا
قطرات اشک را مهمان شما خواهم کرد
و سپس خواهم رفت
به دیاری که در آن
سبزه ها سبز تراز خاطرات عشق اند

در اخر این خط سیاه
زندگی در جریان است
حتی اگر همه جلادان جهان صف کشیده باشند
دیدی چگونه پر وانه دردناک سوخت
اما با طلوع افتاب صحرا پر شد ز پروانه
هزاران سال ار افرینش ادم می گذرد
تماشا کن ما با خود چه کردا ئیم
گفته بودم شعری خواهم نوشت دردناک
تا وجودت را بلرزاند
با خودت اندیشه کن ای ادم
چه هستی
در صف جلادان یا در پرواز پروانه ها

​​​​​​ ​​​​​​​​​​

با یاد تو جام شراب می زنم
مستم اما بسی هوشیارمی زنم
بی تو دردرونم ببین چه فریاد است
نقش خیال تو بر ساز می ز نم
امشب بیا با عشوه گری و طنازی
تا با عشق تو من کنم هوس بازی
ای ساقی بریز پیاله که داغم هنوز
شب دراز و وقت زیاد است هنوز
حاجی قصه مخورکه دلت زیارت شد
دنیا شبی از ان تو و به کامت شد

باید از خانه نا امن حسد بیرون رفت
زندگی را باید فریاد کشید
و نباید با خودکار غلط مشق نوشت
باید پاک بود
کینه را خاموش کرد
تا آتش خشم دل تو نتواند
ویران کند خانه امن دل ما را
ما که از بد حادثه به این خانه پناهنده شدیم

شاخه امید در درونم شکسته
و دیگر هیچ پرنده ای نخواهد توانست
تادر آن آشیانه کند
به آسمانم می نگرم
خالی خالی از ستاره است
اینجا سرزمین تنهائی ها است
زمستانش سخت
و بهارش خالی از پرواز پروانه ها
تو گوئی خداوند با ما بیگانه است

این اسب سر کش می تازد و می تازد
و در هر کاروان سرای عشق بوسه ای می گیرد
از چهره نرگس زیبای خیال
چه قشنگ است بهاری که
در آن لاله زیبا نفروشد فخر را
بر کاکتوس تنهائی که ندارد دوستی
چه قشنگ است شعری
که در آن معنای بدن را
لمس کنم و بپرسم از خود
پس چه شد سهم من از این همه تنهائی ها

​​​​این اسب سر کش می تازد و می تازد
و در هر کاروان سرای عشق بوسه ای می گیرد
از چهره رگس زیبای خیال
چه قشنگ است بهاری که
در آن لاله زیبا نفروشد فخر را
بر کاکتوس تنهائی که ندارد دوستی

چند سالی است که در لانه ما
هیچ کبوتر عشقی نمی نشیند
چند سالی است که بر این بام
هیچ برفی نمی بارد
تا کودک بازیگوش درونم
دوان دوان آدمک برفی خود را صدا بزند
زیر گوشش زمزمه ای کند
و آدمک برفی از خجالت آب شود

​​​​من دلم میخواهد
پای این رود بزرگ
بشویم همه غم هایم را در اب
و به اندازه سهم خود
از باغچه خوبی ها بر دارم
گل ریحانه دوست داشتن را
اگر اینجا خدای دارم
که مرا می خواند
پس بار سفر خواهم بست
تا دور شوم از همه نامردان زمین​​​

هرچه می نگرم به جاده
همه آرزوهایم در یک نقطه
هیچ می شوند
و من همچنان در انتظارم
از این پرسش بزرگی که
چون خوره من را می خورد ....


باز عوشه گری خاطراتم
در ذهن کودن من
وسوسه های غریبی را نقاشی می کند
تا همه آرزوهایم را بر
ریسمان حیاط کنار رخت های شسته مادرم
پهن کنم
بی شک روزی من را می پرسند
چه بودی
نمی دانم در دالان تاریک زمان سکوت
جه بوده ام ....


پیاده به سفر حج رفتم
تا در پناه خانه اش
دمی بیاسایم
به ظلمی که برما میرود
از نام او
ناکسانی سیاه پوش
که خود را امام زمان می دانند
و در خانه های شان دار آدم ها را می بافند
ناکسانی که شیرین سخن هستند و
محمد را بر دار می زنند ....


کجای شعرم عشق را خواندم من
با چشمان پراز اشکم
توی کدام قصه نوشتم من
که تو اینجا کنارم هستی
فقط باید بدونی تو
من تنهای تنها
دارم می میرم از درد درونم
یکه و تنها
کجا ر فتی نپرسیدی
چه امد بر سر من
که هنگامی زمستانی
شکسته استخوان هایم ....


روزگارم بد نیست
لقمه نانی است آلوده به ریا کاری ها
که مانند سگی در دندان دارم
پای آن کوه بلند خیانت
زی آن کهنه درخت ایران
کلبه ای دارم
پنجره هایش هم رنگی است
به غیر از رنگ حقیقت
همه گل های حیاط منزل
به دروغ فرمان دادند
تا پروانه ها به جنگ شاه پرک ها بروند
اهل ایرانم روزگارم بد نیست
گاه گاهی می فروشم وطن را
به نانی که آلوده تر از
جا نماز شمر است....


آسمان امروز آبی است
در امتدا افق پرنده گانی در پروازند
و در امتداد روح خسته من
یک انتظار طولانی
ساحل دریا هم زیباست
امواج خروشان میان انگشتان پایم را قلقلک می دهند
گویا می گویند نگران نباش
انتظارت با رسیدن عشق گل باران خواهد شد
من از فرزند غلط بیزارم
وازوعده های کور کورانه آدم های شیک پوشی
که با لبخند کریحی می خندند
بدون دانستند حل معمای وجود ....


بوسه بر خاک این سرزمین نزن
چون خاکش نفرین ات خواهد کرد
بر این زمین قدم نگذار
چون مردمانش همه دیوانه وار
دست در خون هم می شویند

پشت پرده خیانت بشری
گلگون کفن های مانده بر روی دست مادران داغ دار
از هر تعصبی مردی حلق آویز است
گویا بشر هنوز در خواب است
پاره پاره پیکری در خون
و پشت پرده خیانت بشری
هنوز هم خنده شوم سرمایه داری را می توان شنید
بشر از آغاز خلقت
خیانت کرد و زندانش زمین شد
نمی دانم چرا دیگر
شعر هایم از خودم نیست
زبس پیکر های رنجور می بینم بردار
می ترسم
چه غمگین می بازم
قماری را که می دانم
ز آغازش خواهم باخت
و جان خواهم داد
در این زندان
که هر گز هیچ کس را ندیدم
بپرسد نامم را
یا ببوسد پیکرم را بر دار
حاجی آقا مونترال....

به ایمانم تلنگر می زنم امشب
زمان بودن من با معبودم
من شرمنده چه گویم
وقتی او دائما می بخشد من را
کدامین خالق هستی
چنین قلب بزرگی دارد
که در آن می توان
عشق و محبت را با همه تقسیم کرد
زمین از آن من نیست تا
با شهوت خود
بریزم خون پاکی را بر آن
نمی دانم عاقبت بر من چه خواهند گفت
اگر پرسیدند حالم را
چگونه باز گویم شرح این معمارا ....

زمان با تو بودن هر چد اندک است
اما عمری است در انتظارش
ستاره ها را هر شب می شمارم
به امید این لحظه
فکر من بر گرفته از افکاری است
که خود را در خودم می سوزاند ....

من نگاهم به تفسیر حقیقت باز است
هیچ کس را ملامت نکنم
اگر پرسید من را
چرا بی خبرم از دنیا
خوب در پشت زمان
مثل اسبی می تازم
شاید در تجربه های اول دیدار
من هم فهمیدم و بزرگتر شدم
تا بدانم حقیقت مثل رنگی است
که من دوستش دارم
حاجی آقا مونترال....

فکر می کردم با خواندن دیوان حافظ
و با اشعار سهراب سپهری بزرگتر می شوم
هم قد آنها و به ندازه فهم قانون بزرگتر ها
فکر کردم اگر نقاشی کنم
قفسی خواهم ساخت
که در آن باز باز باشد
رو به ادراک حقیقت
فکر کردم اگر فکر کنم
خواهم فهمید درد آدم ها را
حتی اگر هم قد حافظ و سهراب هم نشدم
باز فکر کردن خوب است
در این دنیای آشفته
حاجی آقا ....

هیچ کس نپرسید سوار را
چرا اسب تنهائی اش سرگردان است
ببین کویر است و اسب زیبای من
و همچنان می تازد تنها
در کویری که امید را به شب خواهند کشت
گرگان تشنه خون ریزی که
از اسب سفید من نفرت دارند....


بودن راز آدم هاست
ور فتن آغاز دیگری
هرچند در بودن رفت ما
هیچ ستارهای سرنگون نخواهد شد
تا پادشاهی در فضای بی کران هستی
بر قدرت خود افتخار کند
اصلا آدم ها عادت دارند
خود را بزرگتر تماشا کنند
اگر نتوانستند آینه را محکوم خواهند کرد....

در وجدان بیدار کبوتر
پرواز نقش میبندد و شاهین بی رحم
پنجه در قلب مهربانی دارد
چون به خاکستر نشستم
باز بادی تیزهوش
خواهد پرسید گناهم را
در گوش زمزمه تاریخ
زین قسم های مردم رنجور
اسکندر هم در خاک خواهد بود
زیرا بازی روزگار
رقص قشنگی دارد
پس بدان هستم در کنار پرواز
و در نگاه کبوتر
هرجا قطره خونی دیدی
من تاریخ را با آن خواهم نوشت



گر امشب رسیدم به کاروان تنهائی در بیابان سخت و خاردارش زمن نپرسید چه گذشته است برمن در این مدت تنهائی چون زتنهائی و دوری از تو ای زیبا رو چه گذشت برمن در این زمانه و هیچ مگو من فقط خسته به درگاهت آمد ام پس نگاه کن چه درمانده و وامانده ام گر رخستم دهی این پیر فرسوده را بگویم شرح حال خود را تا بدانی زندگی بر من سخت گذشت وزین دوری زتو حالم بدو مغلوب گشت کنون که لحظه ها را می شمارم دم به دم شاید تو را در آغوش گیر م هر دم افسوس از آرزوای واهی خویش زانو بغل گرفته ام چو درویش نی دانم چه زمانی به کاروان عشق می رسم تا کاروانیان بدانند چه ها می کشم.
زمستان ۲۰۱۳مونترال حاجی آقا
....

پدرم کاسه صبری داشت
که به هنگام حوادث
نه لبریز می شد و نه تهی از احساسات
مادرم مزه فقر را فهمید
تا لحظه آخر بوسید مرا
تا سپس در خاک نشست ....
به فراوانی لحظه ها لگد می زنم
از بخت بد می گریزم و
همیشه آویزان خیال خوشی هستم
شاید روزی بتوان عاشق شد
در این شوره زار غربت
شاید روزی سرو من هم
در باد رقصید و عشوه ها کرد
شاید روزی خاکستر را باد برد
تا در سرزمین گرم ایران
فریاد زند ای وطن
نمی دانی درد غربت را
نمی فهمی تنهائی را
چون درختی در کویر
هر روز چشم بر رهگذری دارم

حوادث سهمگین اند
حوادث می آیند انتظاری نیست
تا فریاد زد پس چرا من می شوم قربانی
که این اندوه سرآغاز زندگانی است
نباید درب ها را بست
و ترسید از حادثه ها
زندگی باید کرد
مانند مهر خورشید
و زیبائی ماه

فرصتی نیست برای شادی
روزگاران رنگ بی وجدانی دارد
برادر در قتل برادر می خندد
بزرگان خرقه جاهلیت برتن دارند
تا حقیقت هم چنان پنهان گردد
نباید نادان را ستایش کرد
نباید خانه را ویران نگه داشت
به خود می اندیشم
و سهم من از این نادانی
چرا مردم نمی فهمند
حقیقت را نباید پنهان نگه داشت
زمان سختی بود
گل ها می شدند پر پر
صدای الله اکبر
درختان نخل سخن می گفتند
آدمی اینجا پر پر شد
اروند رود خروشان بود
و من خسته نگاهم بر قرص ماه
چون می دانستم امشب
آدمی می شود پر پر
شمعی خاموش
ستاره ای برزمین می افتد
وقتی اروند رنگ خون داشت
حقیقت هم پیدا شد
تا بدانند مردان تاریک و سیاه
آدمی پرواز کرد و نور شد
شب آمد و سنگ سیاه ترسید
مگر در تاریکی شب
دزدان نامرد ببرند
سنگ سیاه را در تاریکی
پروانه سکته کرد با ظهور
خاری که در دامن گل دید
هیچ کس شرم نکرد
از ربودن عصای نابینا
تا سرما است
زمستان هم چنان باقی است
یخبندان است
فرو نمی رود نان خشک
فقیران در سختی یخبندان
سوز و سرما است
و انسانی بر دار
مردمانی با علامت تعجب
که چه شد شب آمد
نفسم برید آخر خط پیدا نیست
شقایق در مرگ عاشق
خون در جگر می کند
وقتی بهار هنوز با قهر است
مردم چگونه سبزی شام خود را
درو کنند با امید ماندن و زیستن
اگر طوفان است در قلب من
کدام پناهگاهی است من را تا
آسوده شوم از خویشتن
شب آمد و سنگ سیاه ترسید
مگر در تاریکی شب
دزدان نامرد ببرند
سنگ سیاه را در تاریکی
پروانه سکته کرد با ظهور
خاری که در دامن گل دید
هیچ کس شرم نکرد
از ربودن عصای نابینا
تا سرما است
زمستان هم چنان باقی است
یخبندان است
فرو نمی رود نان خشک
فقیران در سختی یخبندان
سوز و سرما است
و انسانی بر دار
مردمانی با علامت تعجب
که چه شد شب آمد
خواب هم زمزمه های بدی دارد امشب
نه سواری آمد نه بارانی در دشت
خاک گور فرزندان ناله مادران
چه شب سختی است امشب
مهربانی قاتل شد
درویشی غمگین است
کشکول شکسته و داغی در دل
و در رخت عذاداری خوبان زمین
امشب خواب بدی خواهم داشت
نفس برید آخر خط پیدا نیست
شقایق در مرگ عاشق
خون در جگر می کند
وقتی بهار هنوز با قهر است
مردم چگونه سبزی شام خود را
درو کنند با امید ماندن و زیستن
اگر طوفان است در قلب من
کدام پناهگاهی است من را تا
آسوده شوم از خویشتن
اگر من آدم بودم
فرشی می بافتم از گل
که هم ترو پودش بوی خوش زندگی بدهند
اگر من ادم بودم
با صبح خدا
جانمازم را می پرسیدم
که چه شد وعده آن روزی که
عدالت برپا شود تا محرومان
دیگر نترسند از تاریکی شب ها
اگر من ادم بودم
به جای خود خواهی ها
و قربانی کردن گوسفندان بی گناه
قربانی می کردم گناهان خود را
و درختانی می کاشتم
با میوه عشق
تا جهان سرسبز شود
خاطرت است زمستان بود

و من دستان گرمت را می فشردم

در سوز زمستانی

و تو با بوسه داغی من را به مهمانی

عشقت دعوت کردی
تک درختی هستم مانده در کویر
رهگذری نیست من را بپرسد
و در سایه ام ایمانش را با من تقسیم
حتی هیزم شکنی هم نیست
تا ببرد من را و بفروشد در بازار
شاید بتواند کودکان در مانده خویش را
لقمه نانی بدهد با عشق
شاید بتوانم خانه ای را با سوختن خویش
گرما و روشنائی بخشم
و ببینم شوق زندگی را در چشمان مردم
شاید مادری نانی را خواهد پخت
تا اهل خانه معرفت را لقمه نانی بدهد
تک درخت تنها می تواند با گذشت سالها
هم چنان راز خویش را ببخشد به مردمانی
که هنوز در پی جادويی خوشبختی
انتظار قهرمانی را دارند
​حاجی اقا مونترال


باز هم خاطره ها می ماند
و سرابی که هنوز با حقیقت قهر است
شعر هایم می میرند
رنگ این خرقه افسرده من
در میان سرما
که فصلی است یخبندان
حکایت ز بد احدی ایامی دارد
زمانی که حقیقت می میرد
تا روح ظریف محبت
همچنان در قلب عاشق تنها بماند
نگاهم بر خاتمه خویش در آینه ترس
لحظه ها را می شمارد
و به پایان شبی می اندیشد ترسناک
که در آن شب
خاک و خون در مرگ آدم می رقصند
اما همچنان حقیقت را پنهان می بینم
می ترسم شعری بنویسم
اینجا آدم را تماشا می کنند
قلم را می شکنند و عشق را به اسرات می برند
قشون کشی می کنند
تا قشونی را بکشند
آن وقت شعر هایم رنگ خون می گیرید
تو می فهمی دردم را
زیرا تو خود دردی چون من
رخت رسوائی آدم ها را
چه کسی خواهد شست
چه کسی می داند نام قانونی را
که در آن عشق به رنگ آبی است
بوسه بر آسمان آبی بزن و
درور شو از این آدم ها
جائی باش که خداوند بزرگ
می شوید بال زیبای قناری را در آب
شعر نو
هرگز به خویشتن نگاه نکن در آینه غرور
بشکن این سرمستی را
و خانه ای بساز از محبت
با فرش زیبای زندگی
مهربانی را دعوت کن
جارو بزن دل غمگین ات را
با اذان صبح بر خیز و تماشا کن
هنوز هستی پس رفاقت خویش را نگهدار
وقتی تنها شدی او نگهدارت خواهد بود
طلسمی نیست جادو ئی نیست
هر چه است راز قشنگی است
ما بین تو و او
خواهش نفس می کشد دلت را
و تو را با همه نیازت
به تاریکی ابدیت خواهد برد
بشکن این طلسم را و رها شو
پرواز کن بر بال قشنگ زندگی ....
محبت روی خوشه انگور است
مادرم فرش مهربانی می بافد
روی ایوان حیاط
برگه زردالو ها در آفتاب
مزه دوران کودکی دارند
خاطراتم در پروازند
و به من می گویند برو آنجا
روی ان سرو قدیمی
مثل یک کبوتر تنها بنشین
شاید گذر خوبی ها را دیدی
مانده ام روی زمین
میان این همه ساختمان های بلند بی احساس
مردمانی می بینم
مرده مثل نعش گندیده و بی احساس
نفس آدم هایش سرد است
مهربانی در قفس دل می میرد
من می ترسم بمیرم در تنهائی
وسط شعرم یک ادم معتاد در مکدونالد
از من کمک خواست افکارم به هم ریخت
یک بی خانه مان زن سیاه پوست آمد
گویا شب ها را تو مکدونالد می خوابند و بیرون بسیار است
صبح است وقت بیداری است
وقت کوشش وقت اندیشیدن
روز آغاز حقیقت
و چه مردان و زنانی امروز
از برای لقمه نانی می کوشند
هم وطن برخیز صبح است
آسمان هم آبی است
پرندگان می خوانند
غصه ای نیست
دلت گرم و صمیمی باد
وقت کار است امروز
کشاورز و معلم مردم خوب شهرستانی
روز ساختن ایمان در دل
روز چای مهربانی نوشیدن
نا امیدی کم کن به افق بنگر
آنجا نه چندان دورتر
زندگی بهتر از امروز خواهد بود
بخواه زندگی را که تو خود معنای حقیقت هستی
ای عزیزانم دوستانم هم رزمانم
نمی دانم نمی فهمم
دراین هنگام هنگام سرودن
چگونه می توان این درد را
با تو بگویم از غم و از درد
به رنگ سرخ گشت این دامن من
چو افتاده عزیزی در کنارم
زهر سو می دوم در این شب تار
عزیزی در خون می بینم چوبیمار
می ترسم می لرزم زسرما و
از این انسان های امروزی
چو فردا شد خندیدند براین دامن خونینم
نپرسیدند احساسم را
چنان خنجر زدند از پشت این نامردان
که خون من هم ریخت در تاریکی این شب
شب غم شب نفرت شب آخر انسانیت
چه شوم است این دفتر شعرم
که پایانش غم انگیز است
دعای عشق می بوسم
شاید جا نمازم امشب
خبر از صبح پیروزی دهد برمن
کمان ابروی ظریف یارم
به درد عشقت امشب گرفتارم
دراین طوفان احساس گناهم
به رنجی سهمگین تر گرفتارم
چورفت عمر من به پوچی ها
اشک حسرت بودوآه دردیده ها
نگاه کن اکنون شکسته استخوانم
ندانستی عزیزم به عشقت گرفتارم

میان تنهائی من با جام زهر آلود عشق
یک سخن کمتر بگویم من دیوانه عشق
بریده شد زبانم ندانستم گناهم چیست
نپرسید حال این اسیر رادردام عشق....
چرا هرگز ندیدی فقر مارا
گرفتاری و درد و رنج مارا
نوشتیه اید نامه های دردالودکذائی
چوشب شد خورده ائیدمرغ و ماهی
اگر در ایران مردمی هستند بیکار
ندارند نان شب گرفتارو گرفتار
توازازادی گفتی روزوشب درگوش دنیا
بادروغ و شایعه و تحریم و کلک ها
تو خواستی در ایران فتنه سازی
برای خود پهن کردی بساط حقه بازی
همی با بستن فیس بوک و فیلتر ها
مرتب پخش کردی شایعه در یووپ ها
فکر کردی زمان دکتر مصدق ها رسیده
فراموش کرده ملت داستان روباه مکاره
که با چوب و چماق ماهواره و نیرنگ
بگیریم عرصه را بر مردم ایران بسی تنگ
بگوئیم وقت شورش است وجنگ تن به تن
برادر کشی به نام خون خواهی است ...مثل سوریه
چرا این بشر در غرب این گونه خوارو ذلیل است
معتاد به مشروب و حشیش و قمار است
نه شادی دارین و نه زندگی و اسایش ....دادن مالیات های سنگین
مدام در حال دویدن هستیم و التماس و خواهش
کدام ایرانی با وجدان و سالم عقلی
طرفداری کند از ویرانی غربی ....
تماشا کن این تن حقیرم
پشت پنجره تنهائی ها چگونه می لرزد
بیرون سرد است . سرد سرد
بر این مزار غریبم
عروسی نیست تاحنا بندان آرزو کند عشق را
آه عزیز من
این درخت تنها ئی
دیگرترسی ازاین تبر ندارد
و هیزم شکن بداند
آخر خط من نابودی نیست
گرما وروشنی است
ای مرد فریاد بزن فریاد
بشکن طلسم و سرما را
اینک وقت با توست
دستانت هنوز گرم است
نفست بوی بهار می دهد
برخیزو برخیز
امروز روزتو است
روز رقص پروانه ها در دلت
زمان آرزو های خاموشت
تو هم مثل من
بشکن طلسم و سرما را
زیا این همان جاری شدن در خود است ....
تماشا کن من را پشت پنجره تنهائی ها
وبدان سرد است بیرون سرد است
بر این مزار غریبم
عروسی نیست آرزو کند عشق را
این درخت تنها ی من
ترسی ازاین تبر ندارد
و هیزم شکن بداند
آخر خط و نابودی من گرما و روشنی خواهد بود
ای مرد فریاد بزن فریاد
بشکن طلسم سرما را
وقت با توست
دستانت هنوز گرم است
نفست بوی بهار می دهد
برخیز برخیز
امروز روز نان دادن یتیمان است
روز رقص پروانه ها در دل آرزو ها
تو هم مثل من
بشکن طلسم سرما را ....
نفسم برید آخر خط چراپیدا نیست
چرا شقایق در مرگ عاشق
خون در جگر می کند
گلگون می شود
وقتی بهار هنوز بامن قهر است
من چگونه سبزی شام خود را درو کنم
اگر طوفان است دراین قلب شکسته
کدام پناهگاهی می تواند امن باشد برای من
دستانم خسته است بدانید ای آدم ها
زبس گور خود را کنده ام هر شب
با نردبان بلندی بالامی رم
اما هنوز خورشید زمن دور است
برپای کبوتر نامه برنوشتم درد خویش را اما
سوخت و خاکستر شد و هرگز پرواز نکرد....
ساربان را پرسیدم از بیابان
از خطر از آفتابی سوزان
تا کجا منزل به منزل می رو د
زین خبر با خود به مقصد می برد
مقصدش بس دور است
خانه های کاهگلی
با بام های تشنه باران
مردمان پشت درب های بسته
که نماز ترس می خوانند
و می پرسند هم را
قصه تکراری مردی که آمد با باد
ساربان را پرسیدم
هم چنان خاموش بود مثل بیابان
تمام ذهن ادم می شود لب ریز
از خواهش های نفسانی
محبت می شود پنهان
درون سینه ای مردم
جغد تنها ئی آوز می خواند
یتیمان یکه و تنها می مانند
سکوت مانند مرگ سنگینی
می نشیند بر بام های مردم
لبان خاموش
کینه ها در اوج
ونفرت قسم به ویرانی دارد
به شعرم طعنه خواهم زد
به وجدانم خواهم گفت
بیدار شو بیدار شو
یتیمان را نوازش کن
برای ادم های خسته بپز نانی
که شاید روزگاری
لذت دوست داشتن هم بروید
در دل مردان و زنان دیگر
زمان عشق است
امید بیداری است
محبت انسان است....
صبرم را بر بال کبوتران امید نوشتم
و چوب حراج زدم بر گذشته های سخت
دلباخته امیدم
منتظر عشق
ایثار گر فردا
هر چند فردا هم باز امیدم را
بربال کبوتران امیدم خواهم نوشت
تا بدانی این تن حقیرم چه می کشد
در نبودن آغوش گرم تو
لب باز نکن من می دانم
اسیرخاک هستی
لعنت بر این خاک ....
ساربان را پرسیدم از بیابان
از خطر از آفتابی سوزان
تا کجا منزل به منزل می رو د
زین خبر با خود به مقصد می برد
مقصدش بس دور است
خانه های کاهگلی
با بام های تشنه باران
مردمان پشت درب های بسته
که نماز ترس می خوانند
و می پرسند هم را
قصه تکراری مردی که آمد با باد
ساربان را پرسیدم
هم چنان خاموش بود مثل بیابان
باد تندی بود سوز و سرمای شب های بیابان
گرگ های تشنه
عقربی که از روی کین نیش میزند
شتری ساده دل که به من می خندد
ساربان را پرسیدم
شب بود دیدم سایه ماه بر روی زمین
هم ردیف ماری خزید و پنهان شد
عنکبوت زشتی در کوله خود نامردی داشت
ساربان خوابید اما بیابان هم چنان بیدار است ....
چون زلزله آمد نفس عشق بریخت
نامرد پلنگی شد و آهو گریخت
صیاد چو در دام بدید آهوی جوان
بادشنه خود خون آهو بریخت
صد دشنه زدوست دارم در این دل
ای کاش غم دوست می کردمن را ول ....
فکر کردم در زمان آخر مرگ سپید
خنده برلب باز کنم
از سیاهی دورباشم
ونترسانم کودک تازه ذهن را
هرگز به سیاهی فکرنکن
تا غرق سپیدی باشی
داستانت را در قلب قشنگ ات
به مهمانی افکار خوبان دعوت کن
از سیاهی دور باش
چون نمی فهمد عشق را
خاموش باش در قفس
پیش درگاه مخوف جلاد
هیچ مگو درورای ذهنت
رنگ خوب سفیدی را بنگر
که تو از آن باخبری
اما ذهن کند جلادت نمی داند آن را
مهربان با قاصدی باش
که خبرداد مرگ تو نزدیک است
خنده برلب باز کن
ای قشنگ نازنینم
ای سپیدم ای کبوتر من....
در خواب خوش بودن
باختم سفرم را به منزل معبودم
فکرم در زمین انتظارم میخ کوب شد
اما هرگز به مقصد عشق تو نرسیدم
از دریای انتظار تا کوهای بلند تنهائی
هر منزل به منزل تارعنکبوتی بود که
خیانت را با حقارت بر آن تافته بودند
من سعی می کنم خود باشم
ناب و پاک تا زمان خودم فرا رسد
و بشکنم طلسم رنج آدم ها ....
زندگی با تو ایران زیبا ست
اهوازی شیرازی کردستانی مشهدی
زندگی در تو جاری است
مردم خوب شمال ترک و بلوچ و لر سیستانی
افتخار ایران و ایرانی
تو همه رشادت ها و تاریخ هستی
من نگفتم که تو تنها هستی
من نگفتم که تو از ما نیستی
هموطن ایرانی خوب
خون رستم در رگ هایت جاری باد
سرزمین ات خانه ات امن باد
سفره ات رنگین
و غرورت مایه افتخار ایران
زنده باشی هموطن من
از خون من از وجدان بیدار من
افتخار از ان توست ای برادر جانبازم
فرشته گان مهمان تو هستند ای شهید داده گان
ایران وطن من پایدار باش
صبح پیروزی نزدیک است
تو از سرزمین افسانه ها هستی
شیعه و سنی ارمنی و کلیمی
باافتخار بر این سرزمین قدم بزن
چون تو خود ایران وایرانی هستی ....
لبانم سوخت
ازاین بوسه پنهانی
نمی دانی به میثاق خوبان
سوختم و ندانستی
این قفس دل چه شراره ها دارد
فریاد زدم
به نامردان محیطی
که نقطه را سرزنش می کنند
وفرصت را از پرواز زمان می گیرند
سخت است جدائی سخت
دور بودن از مردانه گی ام
لگد مال کردن وجدان سردی
که ایستاده در مرگ من خاموش
نمی دانی لبانم می سوزد
از این بوسه های پنها نی
عقلم در شراره هایش داغ می شود
نمی دانم معمای وجود را
فرصتی بده این خسته را
پیغام دادم به باد
آرام نوازش کن گونه های دلبرم را
باد لرزید و خاموش شد
از ساحل دریا پرسیدم
خروشان مباش بر پیکر نازنین یارم
دیدم دریا ترسید و آرام گرفت
به کلاغی سمج گفتم
از یار چه خبری داری
رخت سیاهش را بوئید و دم به دم جان داد
با قهر دلم می جنگم
خبر از یار بگو
این بیابان بس خطرناک است با من
تک درخت خیا لم تشنه باران است
و تو جوابم من را ندادی
زمان بودن من
می دیدم کویری در خاطر سردم
زمان رفتن و دیدن
در مرگ احساسم می زدی لبخند
به شعرم طعنه خواهم زد
ودر خون سرخ عاشقی
که در تاریکی جان داد
نوشتم درد انسانی
نمی دانم نمی دانی چقدر سخت است
دانستن و بودن بر لب تیغ نفرت
کلام من بسته در زاویه باریکی است
که منهای حقیقت می شود نا معلوم
شکست این استخوانم در پوست قایقم در طوفان
زمان را در خود می بینم
هزاران پرسش دردناک دارم
زمانم بس کوتاه است
و این قایق در طوفانی گرفتار
امشبی را سرد سرد م عزیزم
دردم آخر زندگی
به خودامیدوارم تا لحظه آخرآخر
به جان دادن در کویرت عادت کردم
نمی دانم چرا این
پلنگ خشمگین تو دریده پیراهنم را
ودارد نیش در جانم
نمی دانم نمی دانم
من تا لحظه اخر امیدوارم
به یک بوسه جادوئی
مثل یک رویا
نگاه کن زمن دیگرهیچ نمانده
بیا امشبی با من مهربانی کن


با من مهربان باش تا
دردم اخر
در کنارت بوی خوش زندگی را بدانم
اکنون می دانی من نیستم
خاک خاکم
در دامن سبز زمین
و توباز می دانی که من
گل سرخی خواهم شد تا دوباره در دامنت
احساس کنم زندگی را
عشق بوی قشنگی دارد
هم رنگ زندگی است
فریاد خواستن است
و بیداری دل ها

در زاویه عشق و نفرت
گوشه ای هستم تنها
در دایره خیال پردازی هایم
می چرخم و می چرخم
من بعد حقیقت را فهمیدم
با همه تنها بودن
من زخم پرگار را در قلب ظریفم
به ر قص خواستن تو پذیرفتم
دیگر از من نپرس
چرا حاصل جمع عشق و مرد
مرگ و سپس حسرت یک بوسه بود
در دفتر دقت و تمرینم
ارام آرام پاک خواهم کرد خاطراتم را
شب است و من تنها شب نشینم
همیار غم مثل یک روح خسته
نگاهم بر دیواری است
که هرگز مهربان نیست بامن
گناهم چیست
من مانند تو می فهمم درد را
بدان این رفتار غلط
بس می ترساند قلب لرزانم.
به امید نجاتم خواب خوبم را باز می گویم
اما شاهین نفرت می ترساند کبوتران عاشق ر ا
چه ترسی دارد این ویرانه ز طوفان
بروای یار زمن دور شو
که من اکنون کهنه درختی هستم در باد
ومترسان من را زویرانی
شب وترس و تنها ئی و غم
لباس خسته برتن
همه فرداها با رنج
به ریتم شعر هایم می زنم پتکی زآهن
نمی دانند نمی فهمند
هم سر ها بر دار نادانی است
به نورشمعی امشب امیدوارم
اگر نادانی نخواهد زد با سنگ
به قلب نازنینم
نه امیدی در باد
نه شوقی در آفتاب
همه شعرهایم
مثل آدم برفی
خسته و سرد می گویند
برخیز برخیز
بهار آمد بهار آمد
زمین راشخم دانائی بزن
بپز نانی
نگاه کن خویشتن را
که شاید این بهار گرم
بماند طولانی تر
امیدی در درونم رشد می گیرد
درختی می شودبی مانند
نگاهم می شود سبز
درونم شعله های عشق می رقصند
بپز نانی گم
بخوان شعری زیبا
بگو با خویشتن خود
بهار آمد بهار آمد ....
با ستاره حرف زدم
ستاره مهربان بود
من غمگین بودم
ستاره خندید
من پرسیدم چرا می خندی
ستاره گفت
ایا تا به حال مرگ ستاره ای را در اسمان دیده ای
گفتم نه
ستاره بوسید من را خندید وسپس ناپدید شد....
بوسه برجانم مزن ای نازنین ای نازنین
روزگارم را تباه کردی با شک ویقین
ازبرم رفتی ندانستی که من تنها شدم
درمیان عاشقان این گونه من رسواشدم
پاره پاره میشود این قلب جان سوزم ببین
عمر من پایان رسید در فقدانت این چنین....
امیدوار باش که این اسب خسته تو هم
بتازد روزی باز
و این ساز شکسته ات بنوازد
امیدوار باش تا این با غ هم گل بدهد
پروانه ای عاشق شود
سنجاقکی بخندد به قورباغه ای
که در کمین اوست
امیدوار باش عزیز دلم
چندان دور نیستند آرزوهایت
اگر امروز رخت سیاه داری
بدان عروسی خوبانت نزدیک است
بتاز این اسب خسته را
بنواز این ساز شکسته را
که امشب شب خوبان است
روز تولد من روز مرگ سهراب بوده است

خانه ام سرد و تهی است
مهربانی همه شب آویزه افکار من است
آرزو هایم نشسته لب حو ض
که هوس دارد با ماهی تنها سخن باز کند
مادرم خفته در خاک و زمان
زمان نامردی است زمان تنهائی است
حرفه ام نقاشی است
رنگهائی همه سرد
و امیدی به آن سودی امید
من می دانم قصه ام دردناک است
آموخته ام رنج سخن
پوچی فاصله های من و تو
شعر هایم چه عجیب
خاطراتم چه غریب
پای این سرو بلند قامت مرد
هیچ حرفی برای دل زیبای تو نیست
رنگ هائی هه سرد
روشنی در کاسه فقر
صدفی خسته ز لاک تن خویش
مهربانی کجااست
تا تن خسته خویش را بشویم در آب ....
من بیدار حوادث هستم
می دانم درد هایت را ناله هایت را
چه باید کرد چه باید گفت
بس زمین نامرد
که من را ویران کرد من را
همه دنیای قشنگ و خواب شیرینم را....
خون گرم خورشید پاشید به روز
لاله از سرخی خود پرسید
چرا شب هنگام
لاله من بسته خواهد شد
شب شد
لاله بیداراست
تا تماشا کند ماه قشنگ
خسته شد وقت خواب است
خوابید به صبح روشن
اما شب بعد را هر گز ندید ....
افکار من اشعار من مرغ مینائی من
تقلید سخت زندگی است
در پوست سرد پیله ام
فریاد در خود می زنم
مرگ سر خ لاله ها را می شمارم
اینک که دانستی مرا
افکار و ذهن این اسیر
آرام تر خنجر بزن برجانم ای نازنین
پیوسته طوفانم بلا است
زین مرغ مینائی مپرس
تقلید از خود می کنی
اینک می نالم ز من
باز هم مرا گم می کنی
بردفتر شعر نفس خواهم برید از لحظه ها
اما ندانستی چرا
هر روز در خود گم می شوم
این مرگ با تقلید من
بودن در بعد زمان
هرگز ندانستم چرا
این مرغ مینای قشنگ
پر پر می زند
درمرگ خود....
ما که از خویشتن خویش به دریا زده ايم
با ندای عشق تو خود به صحرا زده ائیم
آمدیم در دل شب وغسل شهات کردیم
در دل دشمن تو ترس و خسالت کردیم
این بدن های پرپرو این عزیزان نوجوان
قطره قطره ریخت خون علی اکبرنونهال
عاشورا رسم عشق و نوبت مرادنگی است
اغاز احترام و پاکی و رسم زندگی است ....
باران به مزار من نمی بارد یار
تنها نشسته ام در این فصل بهار

گفتند ببین کنون بهارامده است
برخیزکه موسم صفا آمده است ....
خوابم را ربودند
و من ر در پر قوی حقارت
در این جنگل سرمایه داری
به صلیب نادانی کشیدند
فریاد زدم اما صدایم محکوم شد
نوشتم اما فقط وجود خود را خراشی دادم
بخواب ای انسان هم چنان در خواب
تو را دردی است که من احساس آن را
هر روز در نگاه مردم بی هویت و مست آن می بینم
من سکوت می کنم
مجبورم در این زندان رنگا رنگ ....
چون درخت امد به پیشواز بهار
قنچه ها بگشود در حد وکمال
رهگذرامد در باغ بهاری شادشد
نقش حق را چون بدید و دلباز شد
این بهار شاید بهاراخرت باش بدان
دورکن خویشتن راازجمع نامردمان
پندگیر از فصل سرما و یخبندان سرد
عمرجاودانی ندارداین جوان و پیرمرد
تاچه اندوخته داری و کجا خواهی رفت
بیدار باش زین جهان بی وفا خواهی رفت ....
گوهری در دل دارم امشب کیمیااست
طبع شعری دارم اینجا بی مدعااست
چون مرا گردن زدندنامردان درعشق تو
قطره قطره خون من می نویسد مشق تو
از تومن هرگز نخواهم شد دوراین رابدان
چون که بیزارم زگنج وزر و این جهان
با محبت در درونم آتشی افروختی
پیکر بی جان من را در درونم سو ختی
بس فریاد میزنم ای خالق زیبای من
آسمانت را بگشای وببین احوال من....
باید رفت
باید خواب خرگوش ها را عوض کرد
باید پرسید مگر آدم بیمار بود
که رفت پنی سلین را کشف کرد
می رفت ماهی گیری
یا تعطیلات کنار دریا
من خودم با همه دوستی ها دشمنی دارم
خندیدند جرم است
اگر کرمی هم خندید حکم شلاق دارد
باید رفت
نباید پرسید حال همدیگر را
زندگی رنگ نفرت دارد
سر هر گذرباید آدمی را دار زد
تا بدانند که ما می فهمیم
بایدرفت
و رنگ قالی را در خون شست
سر انگشتان معرف را
که قالیچه عشق می بافند را
باید برید
پرسشی دارم از آدم اشرف مخلوقات زمین
پس چرا رنگ آسمان آبی است
بال پرو انه زیبا چرا خار ندارد
تا خون برگ گلی را بریزد
وسپس در مرگ لاله ها
فریاد زند من هستم ....
بهار آمد زمین سبزو خرم شد
چو دیدم حیوانی در پی آدم شد
ولی آدم دوید تا مرز حیوانی
جدا ازخود فرورفت درنادانی
ندانست رازخلقت چیست واسرارش
نپرسید خویشتن را و رفتارش
قدم زد با غروری سخت دربادی
که بادی می برد خاکش به تاراجی
نپرسید خویشتن را تا دم آخر
به پایان رسید این شعر و این دفتر ....