Make your own free website on Tripod.com

Hajiagha Artist

Poetry 6
Home | Poetry | Poetry 2 | Poetry 3 | Poetry 4 | Poetry 6

Enter subhead content here

آه آدم تنها است
مثل سروی در باد
مثل مرغی زخمی
نفسم درد عجیبی دارد
کوله بارم خسته
دیده گانم نمناک
از خودم می پرسم
چه خبر از مرغ حقیقت داری
مادرم وقت نماز سحرش
شوق دیدار خدای من تو
بوسه بر مهر محبت زدن و خواب سنگین تو
و فاجعه تنهائی آدم ها
مرگ پروانه امید من و
بوسه مادر بر مهر نماز
می بخشم عصیان غلط را به ظلم و نفرت
می پرسم زمان را به خاکستر و خون
خواب سنگین آدم
بوسه مادر بر مهر نماز
من با تو زمین را گفتم
وزمین شرم به رخت خونین
پرسید آدم را که چرا غمگینی
خون خفت نیست به رنگ دل شب
پس بخند بر نامردان به رنگ دل سنگ
که تو پیروزی
تو قهرمان دل ها
رستم دستان کوه های بلند
که به رنگ سبز و سفید و خون مردان ایران است

ما که خسته ائیم
تن مان خشکیده درختی است
و زبان مان بریده در حلقوم
ما که خسته ائیم
نه یاری داریم و نه دیاری
زمان گذشت و پر پر شد این پرنده سفید بالمان
و شتر های خسته مان بدون ساربان جان دادند
در این کویر نامرد
ما که خسته ائیم
قفل آرزو بر هر امام زاده ای می بندیم
شب هنگام دزدان نامرد امام زاده را هم می برند
دیگر هیچ نیست
آرزوئی هم نیست
و این تن خسته دیگر
فریادی هم ندارد
اگر من را صدا زدی
بدان زمرگ ناگهانیم
هزار شکوفه می دمد
از این درخت خشک
بدون من زاشک و از نگاه من
زخود مپرس مرا
چو اینتن خسته رفته است....

به فریاد صبح
به مردان در بند
تمام نفس هایم
همه ایران است
اگر زاده شرقم ولی ا فسوس
گریزان از این گرگ ها
کنون بیابان گردم
بدان هستم بدان هستم
مترس از شب عزیز م
قصه دوران تنهائی
که این شب هم به پایانش
رسد با قصه های ما
مونترال حاجی اقا....

سگ شاشید به روحت ای بهائی
که اکنن ساکن شمال کالیفرنیائی
چو ریدم من به دیوار وجودت
تو را دیم که گوه بوده سجوت
اگر سگ را نجس در دین می دانند
تورا پائین تر از سگ می خوانند
یهودی و بهائی و مردم روانی
خاک بر سر زندگی نکبت کانادای


پس چرا زخم دلم خسته زمن
و زمان در پس یک پرسش و صبر
این ماهی گیر پیرم
همچنان در طوفان تور می اندازد
من خسته شدم از خودم و از دل شب
که در این شب های تار
آدمی گوشه دیواری در خواب است
همه خنجر دارند
همه زخم بر پشت ماه می زنند
تا شب را تاریک تاریک نگه دارند

زندگی خسته کرد مرد را
سلام ما را پاسخی نیست
سکوت است و صدای خمپاره ها
در رخت خونین یاران
چه ها دیده ام از این زمان
من در فکر و درختان نخل سفید منتظر
در شبی که دست ها به نیازت باز است
رفیقان رفتند و رفتند و من معجزه
بودن را به خود خریدم
باش در غروب و شعرم را بخوان
و بدان یارانم رفتند یکی یکی .
...من خسته از خودم ...پیکار با خودم
..نفرت به جنگ من
..قسم به مر گ و رنگ خون من ....

Enter supporting content here